تبلیغات
ღღداســـــــتان مـــــــــن و عشــــــــــــــقــــــــــــــم محمدرضا ღღ

ღღداســـــــتان مـــــــــن و عشــــــــــــــقــــــــــــــم محمدرضا ღღ

من عاشقانه هایم را روی همین دیوار مجازی مینویسم ...دوستان این داستان کاملا واقعیه

...

...بـــــــــــــــــاز هم بگـــو


...اهـــستـــــه به ســــــــــــــوِیــــــت قدم برمیدارم

...باهــــر قدم تپش قلـــبــم بیــشـــتر میشود

...انـــگار در حال پـــــروازم

...حالـــــــم دســــت خودم نیســـت

...میخواهــــم زودتر به تو بـــــرسم

...میخواهــــم انقــدر به تو نزدیک شوم تا  نفس هایــــ گـــرمت با صورتم برخـــور کند

...انقـــدر که صدای قلبت را بشنوم

...انگـــاه دستانت را میگـــیــرم!!!

...در نگــــاهـــــــــت خیـــره میشـــوم

...اه...خدای من

...چقـــــدر این دستان مرا ارام میـــکند

...چقـــــدر این نگــاه به من ارامش میدهد

...مــــــــــرا در اغوش میکشِــــی

....اغــــوشت جاییست برای فـــرار از همه ی دلهره و نگرانی ها

...دیگــــــــــــــــــــر

...دیگـــــــــــر هیچ چیــــز نمیخواهم جز این!

...این اغــــوش متعلق به من بــاشـــد

...این نــــگـــاه از ان مــن بــاشـــد

...این دستان گرمت برای من بــاشــد

...بگو باز هم عین همیـــشه بگـــو

....باز هم در گوشم زمـــزمه کن

...زمــــزمه کن تا ارام گیرم

زمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزمه کن




[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 04:23 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



داستان من و عشقم

زندگیه  من باید بگم خیلی دوست دارم 

خب بریم سراغ بقیه داستان  بزارین تو چندتا خط تمومش کنم...

دوسه ماه گذشت مامانم فهمید محمدبا مامانم حرف زد و مامانم گفت باید دکتر بشی محمدم قبول کرد و گفت بزاره باهم نامزد کنیم ولی امانم گفت حواسمون پرت میشه و مخالفت کرد خلاصه مامانم و محمد خیلی درگیر بودن و اخرشم مامانم قبول نکرد  محمدم بهم گفت نگران نباشم بهم میرسیم
خلاصه بهتون بگم من و عشقم روزای سختی گدروندیم و میگدرونیم ولی چون باهمیم برامون مهم نیست بهم ایمان داریم که همو تنها نمیزاریم و قول شرف خوردیم که همو تنها نمیزاریم

میدونم بعضی ها ازم متنفرن چون عاشق محمدرضام و عشقشم ولی اینو برای خودشون میگم اگر یه پسر حاظر شد به عشقش خیانت کنه دیگه روش حساب نکن چون اون از قسم خورده و شرافت خودشم گذشته واین نه برات عشق میشه نه یـــــــــــــــــــــــــه مــــــــــــــــــــــرد که بتونی بهش افتخار کنی و تمام افتخار من به محمدم همینه که یه مــــــــــــــــــــــــــــرد واقعیه و هیچوقت تنهام نزاشته و نمیزاره

عاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقتم محمدرضای من





[ پنجشنبه 27 فروردین 1394 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



ღღداســـــــتان مـــــــــن و عشــــــــــــــقــــــــــــــم محمدرضا ღღ

سلام به دلیل اینکه فردا 13بدر هست من داستانو مینویسم چون بعدشم امتحانات هست  امکان داره نباشم و فقط جمعه ها یه سری به وب بزنم پس ...بریم برای بقیه داستان 

(( منتظر نظراتون هستم  مرسی از از اونایی که داستان رو دنبال کردن ...))

از اون روز به بعد کم تر بهم اس میدادیم و سعی میکردم بیشتر شب ها بهش اس بدم که  محمد هم به کاراش برسه  دلبستگی و من و محمد هروز بیشتر از قبل میشد با اینکه خیلی باهم  دعوا میکردیم یا شاید بعضی وقتا هم کات میکردیم ولی اخرش 
طاقت نمیاوردیم  و عشقمون هر روز بیشتر از پیش میشد و میشه  من و محمد خیلی سختی ها رو تو  این مدت  زیر پا گذاشتیم به حرف خیلی ها توجه نکردیم  به خیلی ها به محلی کردیم من و محمدرضا عشقمون تو چشمامون نیست  که بخاطر ندیدن هم  از هم دلسرد بشیم همونخواییم  ما عشقمون تو قلبامونه   ازیتا  خودکشی کرد و فوت شد  ولی من زره ایی اگه ناراحت شدم چون که همیشه دلیل عصبانیت های عشقم و گریه های من بود  
فقط یه چیزی باعث ناراحتیم شد که عشقم از باباش کتک خورد و رفت کلانتری  ا...

مهر شد اولین روز مدرسه  وقتی برگشتم به عشقم اس دادم  چندتا اس بعدی ناقص فرستاده شد و محمدم بای داد فردا که بهش اس دادم رفتارش تغییر کرده بود عصبی بود ناراحت بود بهش زنگ زدم گفتم چی شده گفت یه حرفایی زده شده یه تصمیم هایی گرفتن که  عصبیم ... گفتم چه حرفایی گفت  امشب خواستگاریه 
فقط  خدا میدونه چه حالی شدم زدم زیر گریه گوشیمم کوبیدم تو دیوار  اصلا نمیتونستم هضم کنم   فقط رفتم حمام تا تونستم گریه کردم کی دلش میخواد عشقش مال یکی دیگه شه حتی الانم دارم گریه میکنم  بهم گفت سارا بدترین حس  رو دارم همه دارن بهم تبریک میگن   بهش گفتم کاش من جای اون دختر بودم نوشت عشقم فدات شم میاد اون روز  منم نقشه دارم  گفتم چی گفت اینکه نمیرم  اصلا میپیچونمش وقتی ازش پرسیدم کجایی گفت پشت فرمون گفتم مواظب خودت باش وقتی شب دوباره بهش اس دادم گفت خونه دوستمم  و نرفتم مامانش هم هی بهش زنگ میزده محمدم هم جواب نداده بوده فقط با اس گفته بوده کجاست تا مامانش نگرانش نشه فردا وقتی از مدرسه برگشتم نوشتم محمدم؟گفتم کجایی عشقم گفت سر کار گفتم رفتی خونه گفت اره عزیزم صبح رفتم گفتم چی شد مامانت چیزی بهت نگفت عشقم گفت خیلی باحال بود تا درو باز کردم روبه روم بود (نمیدونم این قسمتشو ولی فکر کنم همینو نوشته بود )
گفتم خب ؟ 
-مامانم گفت یعنی انقدر عاشقشی! گفتم تو که میدونی چرا میپرسی مامانش میگه انقدر میخوایش که حاظر نیستی خواستگاری دختری جز اون بری؟
عشقمم میگه اره  یعنی وقتی این حرفا رو بهم زد تو اسمون چتر باز کرده بودم  خیلی حس خوبیه خدا نصیبتون کنه 
بعدشم بهم گفت سارا من میخوامت و تو مال منی اخرشم میگیرمت نفسم نگران هیجی نباش ...
دوستان نظر یادتون نره ...  بچه ها اگر قسمت ها کم هست دلیلش اینه لپ تاپم در دسترس نیست با موبایلم دارم پست میزارم خدایی سخته 


[ چهارشنبه 12 فروردین 1394 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



داستان من و عشقم

سلام خب برگردیم از ادامه قبل دیگه داستان تو پرانتزیم نداریم سعی میکنم تو دوسه تا قسمت خلاصش کنم داستانو  منتظر نظراتتووونم هستم

یه روز خونه دختر عموم اینا بودیم  (من و ارمیتا) مجبور شدیم برای تبلت من بریم برای بابام غذا بگیریم یه اژانس گرفتیم رفتیم هوا گرممممم وای خدا نصیب نکنه  تا تحویل بابام دادم غذا رو به سرعت برق و باد  در رفتم  خب تبلت که بودش شارژ نداشت 20تا سوپری نگه داشتیم تا شارژ گیرمون بیاد نبود اصن  اخرشم مجبور شدیم پول بدیم به خود اژانسه تا برامون بگیره بیاد در خونه تحویل بده 
ارمیتا-میخوای به محمد اس بدی؟
-پ ن پ  برای تو هست !
-إ دستت درد نکنه راضی نیسما 
وقتی اس دادم محمد جواب نداد زنگ زدم یکی دیگه برداشت  بعد اخر شب دیدم با خط مامانش نوشته بابام گوشیمو گرفت بهت نگفتم انقدر اس نده عزیزم وااااییییی اصن خیلی بد بود  زنگ زد منم هدفون تو گوشم 
که یه دفعه نمیدونم چی شد ارمیتا و محمد دعواشون شد یکی اون میگفت یکی اون اخرش گفتم بسه وا دیگه جواب محمدو به ارمیتا ندادم  ارمیتا ول کرد تا 1-2 حرف میزدیم که دیگه خدافظی کردیم وای من تا اخر هفته چجوری گذروندم اصن له له یه شبم رفتم تو چت که با یاشگین خالش دعوامون شد محمدم منو اخراج کرد با گوشی مامانش دوباره اس داد
-سارا چرا دعوا می کنی ها خودت خراب کردی همچیو حالا مجبوریم از هم جداشیم بای
-اره دیگه مقصر منم بای نمیدونم چرا هروقت یکی به تو میگه عشقم من اتیش میگیرم دست خودم نیست گریم میگیره :|
-ببین سارا قربونت برم فدات بشم عشق من گریه نکن باشه گریه کنی محمدت میمیره  تو رو جون محمدت گریه نکن ...
و این گونه بود که اشتی کردیم بعله دوستان ما نمیتونیم از هم دل بکنیم ...
بعد از اون شب دیگه نتونستم باهاش حرف بزنم یه شب خیلی دلم براش تنگ شده بود دیگه طاقت تموم بود زدم زیر گریه  من هروقت دلم براش تنگ میشد تو قسمت یادداشت های شخصی براش
می نوشتم  همون شب نوشتم محمدم دلم خیلی برات تنگ شده کاش همین الان اس بدی بهم  :'( که فردا صبح با یه حال نه چندان خوبی رفتم حمام (کلا من از خواب بیدار میشم میرم حمام ) داشتم قبلش به مهشید اس میدادم لامصب ولم نمیکرد یعنی این   همیشه باید شارژ منو خالی میکرد :'(
 اب و که باز کردم دوباره صدای اس اومد گفتم ولش کن حوصلشو ندارم ولی رفتم گوشیمو از جیب حولم در اوردم دیدم  نوشته یک پیام خوانده نشده از Eshgham
 شونصد بار اسمشو اسپل کردم که بفهمم خودشه نوشته بود سلام ! منم گفتم یکم سر به سرش بزارم نوشتم سلام 
-سارا خودتی؟
- میخواستم بگم نه سارا حمامه من مامانشم شما ! ولی نوشتم خوبی عشقم قربونت برم دلم برات تنگ شده بود ! اره عزیزم خودمم
-مرسی خوبم عشقم  تو چطوری سارای من !
-الان عالیم  محمد دلت برام تنگ نشده بود!
-چرا به قران سارا داشتم دیوونه میشدم بخاطر اینکه نمیتونم بهت بزنگم و باهم بحرفیم  
-اوف خیلی سخت بودا  فهمیدم بودن تو نمیتونم زندگی کنم هر شب گریه میکردم
-چرا قوربونت برم من گریه !  نفسم منی به خدا سارا ...
اون روزم شد یکی از بهترین روزا 
خب بچه ها تشکر میکنم از همتون ولی . یه نفر...(بچه ها ببخشید ولی اون ادم باید باهاش همینجوری حرف زد )

 باید بگم اون حرفی که پشت سرم زدی  گه خوریه ! بعضیا دوباره اومدن پشت سرم گه گه زیادی میکنن بابا به قرآن هیچی نیستی به خدا هیچی نیستی نه توی نت نه توی دنیای واقعی فکر نکن که اینجا خیلی شاخی، وجود داری بیا جلو روم تو دنیای واقعی گه خوری کن. عزیزه من چرا اینجا اینقدر خودت رو عذاب میدی ؟اینم بدون من اون چیزی که توی فکرت درباره من ساختی و فکر میکنی من اون نیستم
 دم عشقممم گرم که حالشو گرفته ببین خودتم جر بدی محمد عشق منه دختره ی ....


[ چهارشنبه 12 فروردین 1394 ] [ 12:00 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



ღღداســـــــتان مـــــــــن و عشــــــــــــــقــــــــــــــم محمدرضا ღღ ویژست این قسمت

سلام بچه ها این قسمت ویژست مال امروزه ...
این قسمت ویژه هست خاطره ی همین امروزه 
صبح ساعت 9:21 دقیقه بود که با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم  یک پیام خوانده نشده از Eshgham MohammadaM
با یه لب خند که هروقت بهم اس میده رو لبام میشنه بازش کردم 
  سلام نفسم صبحت بخیرقربونت برم من بوس بوس ساراجونم
خواستم جوابشو بدم ای بخشکی شانس شارژم تموم شده  خب برم تو hangoutsبهش بگم اووففف
شارژ ای دی اس الم ته کشیده با خودم گفتم موقع تقسیم شانس من گدوم گوری بودم ! خب اندازه یه تک ش دارم تک زدم به عشقم چند دقیقه بعد زنگ زد 
سلام عزیزم 
سلام عشقم 
تازه از خواب بیدار شدی!
اوهوم محمد میخواستم بگم هم شارژ نت هم سیم ته کشیده 
خندید (تو دلم کیلو کیلو قند اب شد ) 
بابات خونست ؟
اوهوم خونست 
عشقم متوجه نشدم چی گفتی اخه یه لحظه فکر کردم بابامه ... رفتم دید زدم که بعدشم قط کردم 
و تا ظهر پاچه خواری بابامو کردم ای دی اس ال رو شارژ کنه وقتی نتم وصل شد دیدم عشقم نوشته خانمی؟
-جونم عشق من؟  جیمیلتو نگاه کن  -بازم طراحی؟شرمندم میکنا خخخ -خو یه بارم تو طراحی کن عشقم ههه اس های دیشبم طراحی کردم
-خو عزیزم من وقتشو ندارم  -واااااااا مگه میخوای چیکا کنی؟  -  طول میکشه خخخ-نمیکشه فدات شم  ووویییی محمد این دفع وبلاگ بیشتر بازدید داشته

-کدومش ؟ -داستان عشقمون دیگه -یا ابرفرض انقدر باحاله؟ (جواب خودمو نمینویسم)
یکم میزنم جلووووووو ...داستان بره رو دور تند
اها همینجا بسه
-یه بار یادته یه هفته بهت زنگ نزدم باهام قهر کردی یه چیزی نوشتم هول زدی برگشتی ؟ههه
-بله ههه - اون نوشته تو رمان سارا و محمده  اسمشم تونل عشقه (رمانه خودمه دوفصلش مونده بعد میزارم تو سایت ^_^)
-ههههه باش سایتو برا من باز نمیکنه لامصب
-کدومش؟
- ولی سارا و محمد از هم جدا میشن با اینکه زن و شوهرن :'( بابای محمد جداشون میکنه :'(
-اخی ههه     -میگم سارا قالبو عوض کنم 
- اره عشقم (من رو حرف اقام حرف نمیزنم) فقط محمد گند نزنی بهشا عشقم 
- ههه نه خودت عوض کن من میترسم
-اورین دست نزن ههه
خوب یکم داستانو میزنممممم دور تند...
اها همینجا خوبه
خب بماند هرچند دلم میخواست بنویسمشون اگر عشقم اجازه داد اون مکالمه هام نوشته میشه 
سه چهار ساعت بد به عشقم تک زدم اونم زنگید 
-سلام خوبی ؟(فکر کنم عزیزممم داشت)
-سلام عشقم نه جونم داره بالا میاد
-چرا عزیزم!(انقدر خوفه نگرانم میشه )
-سرما خوردم 
-قرص بخور برو دکتر 
-خب قرص خوردم
-چی ؟
جون من اینجا رو داشته باشین
-استامین فن
-چی؟
-استامین فن-عزیزم همراه خنده اون استامین فون  هس سارا دکتر نشیا ((روی ادامه مطلب کلیلک کنید)) 


ادامه مطلب

[ سه شنبه 11 فروردین 1394 ] [ 01:54 ق.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



ღღداســـــــتان مـــــــــن و عشــــــــــــــقــــــــــــــم محمدرضا ღღ

خب سلام بچه ها  اینم یه قسمت دیگه برای شما ...راستی منتظر نظراتون هستم جدایی من و عشقم ارزوی خیلی هاست ...ولی من این ارزو رو میزارم به دل این خیلی ها  اینم قسمت تو پرانتزیه ( اولین بار که عشقم  رفت فریدون شهر  مربوط به ...نمیدونم همون ماه تیر بود فکر کنم  همون روز صبحش بود که بهش اس دادم  که نوشت نمیتونم بهت اس بدم چند بار بگم سارا هان ؟ منم گفتم باشه ببخشید بعد گفت هروقت تونستم اس میدم منم نوشتم باشه ساعت 12 شب شد که دیدم نوشته کات بای برای همیشه  دنیا رو سرم چرخید اصلا حالم خوب نبود بهش اس دادم  و زنگ زدم در دسترس نبود ساعت 3 بود که بعد از کلی گریه خوابیدم  صبح که بیدار شدم چراغ تبلتم چشمک میزد  اس رو باز کردم نوشته بود نمیتونم باهات باشم چون قبلا با یکی دیگه بودی ... نمیدونستم بهش بگم اصلا قبل از اون کسی بوده یا نه  گفتم اگه بگم نبوده دروغ گفتم بهش و از دروغ متنفره ولم میکنه  ولی الانم نیستش حداقل بزار بگم  که اصلا طرف وجود نداشته بهش اس دادم و زنگ زد ماجرا رو از همون روز اول تو چت براش تعریف کردم بر خلاف  تصورم گفت خوشحالم که واقعیت نداشت ولی نمیدونم حسمو که باید خوشحال باشم یا ناراحت بخاطر دروغت و خوشحالیم بخاطر  خبر خوبت  
(نفهمیدین؟o_Ookزیاد تو فکرش نرین خودم فهمیدم ) به گفته خوده عشقم اون روز خیلی حس خوبی داشته زنگ زد و حرفیدیم و کلیم خندوندم همیشه وقتی ناراحتم همین کارو میکنه ♡♥ خلاصه وقتی عشقم برگشت اصفهان شب بود که زنگ زدم و باهاش حرف زدم و حرفایی رو که نتونسته بود بزنه بهم از اینکه چقدر منو میخواد و عاشقمه از اینکه میخواد یه اینده خوب باهم داشته باشیم قربون صدقم میرفت  هیچوقت تا اون موقع شاید تو اس بهم نفسم عشقم میگفت ولی هیچوقت بهم تلی نگفته بود وقتی دلیلش رو پرسیدم گفت  اخه فکر میکردم قبل از من با یکی دیگه بودی برام این حرفا عقده شده بود بهت بگم   (عشقم حالا که تو اینا رو میخونی میخوام بگم وقتی پشت سر هم میگی میخوامت و دوست دارم و همه وجودتم من ساکتم فکر نکن بی احساسم اخه حس خوبه حرفات یه چتر تو اسمون برای من میشه  راستی بعدشم لب مو گاز میگیرم تا بتونم حرف بزنم از اون حالت خارج شم )

اون رو زم مثل همیشه ازیتا پشت خطی بود و مرتب زنگ میزد مگه ول میکرد  یکی تو این دو الی چهار ساعتی که داشتیم میحرفیدیم میومد پشت خط (زیاده؟ واس شما واسه ما که دیدین هم شده حسرت برامون کمه )

هیچ روزیو مثل اون روز دوست ندارم چون فهمیدم عشقم بیشتر از اون چیزی که فکرشو میکردم عاشقمه 

تقدیم به عشقم محمدرضا که بین این همه دختر منو انتخاب کرد امیدوارم هیچوقت پشیمونت نکنم عشقم یا به عبارتی(تقدیم به عشق بی پایانم ♥)


[ دوشنبه 10 فروردین 1394 ] [ 02:57 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



داستان من و عشقم

♥من ♡↓و ↓♥عشقم ♡°°°•••خیلی حالمون خوبه °°°•••←حسودا در چه حالن؟→

و اما قسمت بعد  بچهه ها این قسمتی که تو پرانتزه جز قسمت هایی بود که نمیخواستم تعریف کنم  ولی  خب ...( من و عشقم به یه دلیلی باهم قهر کردیم یعنی اینجوری شد که اون سر حرفم که شوخی بود باهام لج کرد  و گفت میرم اصلا با ازیتا بیرون و اس خودشو ازیتا رو برام فرستاد داغون شدم اصلا دست خودم نبودا فقط گریه میکردم و عشق منم هی اس میداد و منو بیشتر میسوزوند از اون حرفش که گفت برو به مذهبگیت برس خیلی عصبی شدم  و گفتم هیچی نگو فقط برو  و... که اس داد چرا نمیفهمی هنوز دوست دارم و روت حساسم و... حرفایی که از ته دل زد ولی من انقدر عصبی بودم که گفتم داری میری سر قرار یا تو تصادف کنی یا ازیتا  اون روز منو عشقم باهم اشتی کردیم ولی یادم نبود که من اگه نفرین کنم و تا موقعی که حرفمو پس نگیرم طرف بلا سرش میاد دو روز بعدش بهم گفت 5دقیقه بصبر تا بیام باهم بحرفیم منم گفتم باشه ولی پنج دقیقه شد نیم ساعت ...یک ساعت منم زنگ زدم بهش چند بار اس هم دادم جواب نداد خیلی دلشوره داشتم براش نوشتم ارمین عشقم دارم از دلشوره میمیرم تو رو خدا جواب بده  دوساعت گذشت که دیدم نوشته نفسم ؟ منم گفتم جونم کجایی مردم  نوشت سارا من تصادف کردم  الانم تو بخش اورژانسم حالم خیلی بده حلال کن اون موقع بود که زدم زیر گریه  حرفای اون روز رو یادم نمیره ولی اگه بخوام بگم اشکم در میاد که پسر عمش-عموش  بهم گفت ارمین خیلی حرف داشت ولی دکترا نزاشتن دیگه خلاصه پسر عمش خیلی چرت و پرت گفت منم عصبانی تا اینکه گفت به ارمین حسودیم میشه که همچین عشقی داره ! این حرفو شاید سه بار تو اون دو روز زد و همون شب تو بیمارستان سارینا هم رفته بود سارینا دختری بود که  مامان عشقم میخواست عروسش بشه :'(:'(:'( خب ولی بعدش عشق من بهش گفته بود عاشق منه و نمیخواتش اونم خودکشی کرد 
  خب بریم  عقب ...عقب تر ...همینجا ...نه بابا اون شبی که عشقم تو بیمارستان بود ....اورین همینجا نگه دار 
(الکی مثلا فیلم نامه هس) ...خب اون شب عشقم رفت اتاق عمل و منم تا دقیقا خود صبح گریه میکردم ارمیتا هم پیشم بود ^_^ بهم 

بهم قرص خواب داد نامرد من نیم ساعت خوابم برد بعد با یه وحشت از خواب بیدار شدم با گریه بریده  میگفتم ارمین چی شد  ارمیتا هم فحش میداد خخخ ^_^  پسر عمش -عموش  گفت ساراجان زندگی ادامه داره و از  این چرت و پرتا بعد گفت کسی پیشته گفتم اره  دختر خالم گفت ساراجان برو لباس سیاه بپوش که ...هیچی دیگه بقیشو نخوندم غش کردم  بعد مثل اینکه دختر خالم جوابشو داده بود 

 و بیشعور الکی گفته بود و فرداصبحش که عشقم به هوش اومد باهاش تلفنی حرفیدم ولی دوتامون گریمون گرفت اونم میگفت سارا عزیزدلم گریه نکن که دیگه قط کرد که پسر عمش گیر داده بود چی گفتی به این داره گریه میکنه مگه ول میکرد  این جریانات تموم شد و عشقم مرخص شد و خدا میدونه من تو اون شب چقدر خدا رو قسم دادم برش گردونه بهم )

عشقم  عاشقتم اگه یه روز نباشی منم تمایلی به بودن ندارم خداروشکر میکنم که تو رو دارم کنارم  و خداجون خودت میدونی هیچ شبی رو 
بدون گریه  نمی گذرونم ...خودت قسمت کن   ما بهم برسیم چون عشقمون پاکه و دوطرفس ...

 خیلی لذت داره که همه دنبال عشقت باشن و بخوانش ولی اون بهت بگه: . . . من میخوام مال تو باشم...! 


کسی را دارم ..که انقدر برایم کسی هست که نگاهم دنبال کسی نیستاین را هزاران بار فریاد زده ام و میزنم که دیگرکسی به چشمانم نمی آید " هرگز "

✘عاشق پسری  شدم ک با همه ی پسرا فرق داره✘پسری  که جذبه چشای قهوه ایش دلم و میلرزونه✘پسری که خیلی وقتا لج آدمو در میاره✘پسری که بعضی وقتا خیلی اذیت می کنه ✘پسری که مهربونه، من عاشق این پسر با همه خوبیا و بدیاشم ✘خنده هاش✘نگاهش✘صداش✘بهم امید زندگی کردن میده ✘پسری ک نباشه یه لحظه هم نمی تونم دووم بیارم✘یهو به خودم اومدم دیدم شده همه زندگیم✘عاشق تو و مهربونیاتم خودش میدونه با کیم....!!!!✘عشقم محمدرضای من.......................

پایان این قسمت ...


[ یکشنبه 9 فروردین 1394 ] [ 01:10 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



داستان من و عشقم

سلام بچه ها من برگشتم خب بزارین  بعد امتحانات خرداد رو تعریف کنم 

عشق من یه چت زد و به منم پنل کامل داد و هی میگفت بروتو پنل منم رفتم شب بود دقیقا 2-3 قبلش داشتم باهاش میحرفیدم ساعت 10بود پشت تلفن خوابش برد خخخخ  من  نمیدونم  چرا کرمم لولید برم خصوصی ها رو بخونم 

یکی نبود بگه نونت نبود ابت نبود د اخه به توچه رفتی خونده وقتی داشتم میخوندم اشک بود که سرازیر شد  وقتی دیدم عشقم به دوتا دختر دیگه گفته عشقم نفسم  دیگه اصن حالم بد شد  (بچه ها میخواست اعتماد منو نسبت به خودش بسنجه) (منم که چه سر افراز از امتحان بیرون اومدم ههه)
جوری که اس فرستادم براش

صبح که بیدار شدم دیدم اس داده تو عشقمی و اونا همش الکیه  منم نوشتم بگو به قرآن اونم نوشت تو بهم اعتماد نداری بای خانم اسدی  و منم زنگ زدم بهش شارژم تموم شد و اونم کاراموزی بود 

و گفتم من شارژ ندارم خودت میزنگی گفت نه و گذشت من رفتم خونه دختر عموم و رفتم چت   اونجا بود و باهاش حرف زدم که این دختره بیشعور  ازیتا اومد  (خب نیس پشت مرده حرف زد)

و با من دعوا کرد منم بی اعصاب گفتم خونت حلال ولی خب بعدش اروم شدم  و گفتم ببین ارمین مال خودت من عاشق محمدرضا هم 

اونم گفت محمدرضا پسر خوبیه ؟گفتم اره بعد گفت ببین الان عشقم ارمینم بهم  مدیریت میده و اخراجت میکنم (اره عزیز  میدونم داری به چی فکر میکنی مدیریت ما رو عشقمون گرفته بود هههه)

منم زنگ زدم به عشقم کلی گریه التماس خو چیه عاشقشم همین الانم همین کارو میکنم وقتی ازم عصبانیه  و براش یه دفتر ساخته بودم ایی دفتر ما خیلی سوزناک بود  و عشقمون برگشت مدیریت ازیتا رو گرفت داد ما

حالا مدیریت ازیتا بخاطر پولی بود که داده بود که عشقم گفت عصر پولشو پس میدم و  منم به ازیتا گفتم  عزیزم بابای اخراج اونم تا نوشت نه تو رو خدا تو چرا مدیر شدی انداختمش بیرون هههه 

و دوباره من و عشقم مثل قبل شدیم و اونم میدونست عاشقمه و نمیتونه فراموشم کنه 

گاهی خالشم بود تو چت و میحرفیدیم و البته از اون قربونت برم و گلم و اینا ظاهری بود دل بهم فحش میدادیم

اوه اوه خاله نخونه صلوات  حالا تو این هی رو ویر  هی رو گیر چمیدونم اصن اعصاب ندارم :O

یه دختر دیگه کمند و یکی دیگه شادی اومدن  هی خدا  منم کلا با اینا دعوا داشتم تا اینکه یه روز باز مثه خر رفتم خصوصی خوان بیشعورم دیگه بیشعور 

دیدم فرستنده ارمین19 گیرنده کمند نمیدونم چی ای قربون صدقه منم گریه زنگ زدم عشقم و گفتم محمد تو رفتی با کمند چت کردی گفت نه گفتم چرا رفتیا گفت دیگه بهت کاری ندارم بای 
 شمارتو نبینم دیگه خانم اسدی رو گوشیم

منم گفتم همه حرفت واسه اون عشقی که براش میمیردی همینه گفت اره خلاصه با دختر  عموم هم دعواش شد 


و بای داد و دیگه بهش اس ندادم و ناهارم نخوردم  و بعد رفتم چت مدیریتم سر جاش بود بخاطر همین مخفی وارد شدم

دوستم مینا که همه چیو میدونستم تو چت بود دختر عموم رفت از حرف زدنش معلوم بود خیلی گرفتس

مینا و دختر عموم هم یکم یه کوشولو خندوندنش هی بهش میگفتن برگرد با عشقت سخته جداییو مینا خانم که فقط سوتی میداد

مینا جون میدونم تو هم میخونی فدات عزیزی تو مدرسه نزنیما 

حالا عشقم به مینا میگفت من خیلی عاشقشم ولی حرف یه عمر زندگیه من برای اینده میخوامش

 ببخشید میخواستمش و ...مینا هم میگفت خب شاید بهت اعتماد داره فقط حسودی میکنه  دختر عموم هم هی شعر میخوند مسخره بازی

در میاورد  این اون دختر عموم نبودا که دعواشون شد اون دختر عمو مامانم بود 

بعد خلاصه  شادی پیداش شد هی عشقم ارمینم میکرد خیلی جلو خودمو گرفتم فحشش ندم 

که ارمین یه دفعه عصبی شد نوشت گم شو بیرون تا اخراجت نکردم بخاطر دخترای مثه تو  باران رو از دست دادم  اونم گفت لیاقتت رو نداشته که دوباره عصبی نوشت ببند دهنتو دختر عموم هم قهوه ایش میکرد یه کاری کردن که شادی

اخراج شد و محمد منم رفت برای ...نمیدونم برای چی بود مربوط به کنکورش بود و یه دفعه یه اس خالی دیدم نوشته از عشقم محمد رضا

سوال پرسیده شده چرا خالی !؟اها سوال خوبیه چون تدابیر امنیتی باید رعایت میشد منم نوشتم عاشقتم و اونم نوشت اگه عاشقمی چرا شک کردی بهم 

منم نوشتم ببخشید فقط حسودی بود اونم نوشت نمیدونم چرا طاقت دوریتو ندارم منم نوشتم بخشیدی اونم گفت اره مگه ادم میتونه عمرشو نبخشه؟

 واون لحظه ایی که گفت طاقت دوریتو ندارم برام بهترین لحظه بود بهتر از اون .اون لحظه ایی بود که بهم گفت 

بهتره باهم نامزد کنیم تا راهت شیم و قرار شد با بابام صحبت کنم  پس فرداش روز تولدم بود هردومون اماده بودیم تا حرفامون رو 

به  بابام بزنیم  و تا گفتم درمورد موضوع بابام گفت نه منم زنگ زدم و گریه میکردم همه چیو گفتم اونم میگفت اروم باش عشقم همه چی درست میشه تو مال منی و  وقتی یادش اوردم تولدمه برام اهنگ تولدت مبارک گذاشت


و هردومون خندیدیم  ...

بچه ها لازم به ذکره هنوز خانواده من راضی نشدن برامون دعا کنید 


[ جمعه 7 فروردین 1394 ] [ 08:16 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



داستان من و عشقم

اون روز بعد از مرتب کردن اتاق خالم اومد دنبالم و رفتیم برف بازی با پسر خالم اینا و دوستای داییم و شوهر خالم 

من نرفتم پایین و نشستم تو ماشین و به عشقم اس دادم 

و بهش گفتم چرا نمیره برف بازی گفت با کی کجا ؟منم گفتم با دوستات اصفهانو بلد نیستم بگم کجا

و بهم گفت دارم با کی بازی میکنم منم نگفتم که پسر خالم و ...هستن گفتم پسرای غریبه میخواستم ببینم چقدر روم حساسه

خلاصه نوشت اها خوش بگذره منم نوشتم ناراحت شدی؟

نوشت نه اصلا برام مهم نیست منم گفتم یعنی چی تو الان باید ناراحت بشی

و ...خلاصه گذشت منم اون شب ساعت 9خوابیدم نمیدونم چرا !

درست یادم نیست شاید فردا یا پس فردا ی اون شب بود که گفت میخوام صداتو بشنوم منم گفتم صدام بچگونست

اونم گفت اشکال نداره و گفتم بزنگ وقتی صداشو شنیدم شاید باورتون نشه فکر کردم 25سالشه 

بس صداش مردونست خلاصه بگم پر ارامش ترین نواست برام چه اون موقع چه الان

.... چند روز بعد  خالم اینا خونمون بودن منم نشسته بودم تو هال که گوشیم زنگ خورد

اسم دوستم بود وقتی جواب دادم گفت عشقت داره بهت خیانت میکنه

و از این حرفا وقتی ازش پرسیدم اون اصلا عشق منو از کجا میشناسه

گفت ماجرا داره و قط کرد انقدر عصبی شدم که حد نداشت مامانم به وضوح فهمید

چمه و گفت گوشیتو بده میخوام اون اهنگیو که الان گذاشته بودیو برا خودم 

بفرستم  منم دادم دقیقا همون لحظه پسر خالم گوشیمو گرفت و دور میز دوید

یه لحظه نگاه صحفه گوشیم کردم دیدم داره زنگ میخوره دختر خالم پرید گوشیو گرفت 

خاموشش کرد مامانم گوشیو از دختر خالم گرفت و همه چیو فهمید

خلاصهاون شب انقدر گریه کردم که حد نداشت  تازه اون شب بود که فهمیدم 

خیلی عاشقشم و نمیتونم فراموشش کنم فردا شو مدرسه نرفتم و دوستام اومدن خونمون 

و بهم گفت شمارشو برداشته تا ببینه چجور پسریه که گفت اون شب ساعت11بهش زنگ 

زده و داشته گریه میکرده و بهش گفته تو و دخترایی مثه تو باعث شدین من عشقمو از دست بدم 


جونم بگه براتون دوست ماهم میگه من عشقتو بر میگردونم  و اونم میگه خیلی با معرفتیو قط میکنن 

و این میشه که دوستم میره بهش میگه که دوست منه و ما از طریق همین دوست بنده باهم در ارتباط

بودیم   البته تو چتم باهاش میحرفیدم تا عید شد و مامانم رفت مسافرت و خط منو پس داد منم که از هیچ دقیقه ایی 

برای حرف زدن باهاش نمیگذشتم  اس دادم بهش و باهم حرفیدیم


حتی توی مسافرتم بیخیال نمیشدم  دختر عمومم با من پایه کلا  هیچ کسی کارمون نداشت بعد از مسافرتم که برگشتیم احتیاط میکردم که مامانم نفهمه 

راستی قبل از عید یه دختره به نام ازیتا پیداش شد و گند زد  به اعصاب نداشته من

کلا ایشون تا  اول سال تحصیلی  رو مخ من بودن خودشون شر خودشونو کم کردن

 خب من تا اینجا رو نوشتم و اینکه من از خرداد ماه  رو تعریف میکنم سری بعد  چون خاطره ی خوبی از فروردین و اردیبهشت ندارم ....


[ جمعه 22 اسفند 1393 ] [ 03:35 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



داستان من و عشقم


 همینطور در حین حرف زدن چشمم خورد به عمومی  نوشته بود

آره عاشق باران2000 شدم همکلاسی آبلیمو منم گفتم حتما اشتباه دیدم 

تا اینکه خودش برام نوشت یه چیزی بگم باور میکنی

 منم تو آسمون چتر باز کرده بودم 

جاتون خالی نوشتم بله بگو  نوشت عاشقت شدم (مورد توجه دوستان از دختر جماعت حالش بهم میخورد) الانم همونجوریه کلا ضد دختر بعله  منم نوشتم خیلی وقته دلم گیر پیش یه نفر (فکر کنم همچین چیزی نوشتم)
 
^_^  نوشت من ؟نوشتم آره  از حق نگذریم محبوب همه دخترا چت بود و هست ولی فقط

 محبوب دلش منم (اعتماد به نفسم بالانیست واقعیته) 

 عاشقش بودما ولی برام سخت بود ابراز احساسات 

خب شایدم خجالت میکشیدم  اون روز گذشت

 لیدیز اند جنتلمن  اصلا تو این دنیا نبودممم  تا اینکه یه روز گفت میخوام 

صدای عشقمو بشونم منم گفتم باشه شمارتو بده

 اونم داد شمارشو ولی من زنگ نزدم 

(پستم نیستم سادیسمم ندارم)

خطم کنترل میشد از طرف مامانم شرایطش پیش نمیومد 

 شب یلدا بود که توی چت دیدمش ولی از اونجایی که نت من خیلی وقت شناسه قط شدم

بعدشم که امتحانات دی ماه اصن فکر کنم باهاش حرف نزدم 

 چرا چرا باهاش  حرف زدم ولی باهام قهر بود سر اینکه چرا زنگ نزدم بهش حق داشت 

همون شب به دلیل عشقی که بهش داشتم گریه کردم  و منی که راه میرفتم ازم غرور 


میچکید التماسش کردم ببخشتمو براش ماجرا رو گفتم  و از چت رفتم بیرون لپ تاپ گذاشتم 



تو حال رفتم تو اتاق دخی خالم(خونه خودمون نبودم ) گریه کردم دختر خالم گفت

 
من درستش میکنم و رفت پایین  همینجوری داشتم اشک میرختم چشمتون روز بد نبینه 



یه چیزی از تراس طبقه بالا پرید تو  تراس طبقه پایین نگاه کردم دیدم دختر خالمه 


داشت فحش من و اقای شخص عشق خودم میداد  و گفت


 بیا برو گمشو میگه دارم از دوریش رنج میکشم وای یه بار دیگه خوشحال



شدم رفتم پایین باهم آشتی کردیم و دوبارهههههههه 

تو یه روز برفی دقیقا اولین برف سال


دعوامون شد هه منم دوباره گریه (از این گریه ها زیاده تو داستان) 



(من و دختر خالم نصف هفته پیش همیم ) اسمشم ارمیتا ست محض اطلاع  

عصبانی شد گوشیمو برداشت بهش اس داد معلومه چیکار میکنی آرمین 

 خودتم واقعا میدونی ؟جواب داد تو با همه دعوا میکنی 

خخخ اره با دخترای چت کلا دعوام بود سر عشقم الانم هستا 

یادم نیس جوابشو چی دادم در همین حد یادمه که جوابشو نوشت خب حالا بیا چت نفسم 

 عشقم اون روز دروغ گفتم نتم قط شده از دستت عصبی بودم نیومدم خخخخ (ببخشیما)


البته بعدش که خواستممم برم مامان گرامی اس داد اتاقتو مرتب کن


وگرنه میام تو سرت خرد میکنم لپ تاپ و ...


منم که مامان خودمو میشناسم  وسط اس دادن


 با عشقم خدافظی کردم رفتم اتاق رو مرتب کردم  ...


نظر میخوام وگرنه عمرا دیگه ادامه بدم گفته باشم بهتون 






 ....




 


[ دوشنبه 22 دی 1393 ] [ 02:37 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]



داستان من و عشقم

 (داستان من و عشقم واقعیه البته من 

خیلی از چت ها رو یادم نیست

 وخیلی از اتفاقات رو ولی به طور خلاصه تعریف میکنم )


باعشقم که اشنا شدم توی چت روم بود  با خودم گفتم 

چه سرده اه مثل

 فیریزر میمونه (یا شایدم سرد خونه) 

جواب سوالامو در مورد خودش

 به زور میداد البته همین رفتارش منو جذب خودش کرد

 مرتب

 میگفت خصوصی ج نمیدم بیا عمومی منم میگفتم 

همین یه سوال رو

 فقط جواب بده اونم میگفت بفرمایید با زور چنگ و دندون

 مشخصاتشو گرفتم اهل اصفهان بود و من شیراز

 دو بار همینجوری

 چت کردیم تا یه روز خواستم اذیت کنم الکی

 گفتم من شکست عشقی

 خوردمم میدونم دروغ کار بدیه ولی خوب 

حوصلم سر رفته بود تا

 اومد مغزم لود شه خصوصیش روی صحفه بود

 نوشته بود چی شده

 عزیزم ؟ خواستم بگم الکی نوشتم 

عشق کجا بود دلت خوشه و از این

 حرفا که اون شیطان خبیسه هستا گفت :

تو که تا اینجاش کرم ریختی

 ضایع هست بگی دروغ گفتی منم  نه گذاشتم نه برداشتم 

گفتم روز

 نامزدی قالم گذاشته و این حرفا یه جوری تعریف کردم 

خودم موندم

 توش د اخه یکی نبود بگه نامزدت تو گور بود حالا اگرم 

دوست

 داشته باشه پرید اون رفت منم از اون به بعد اسمشو 

سنگ صبورم

 گذاشتم قرار شد ساعت7 برگرده تا بحرفیم ولی برنگشت و تا

 یک

 هفته ندیدمش تا یه روز صبح اسمشو تو لیست دیدم سریع 

رفتم

 خصوصیش نوشتم هیچ معلومه تو کجایی؟


نوشت من همین جام بعدشم مگه منو شما اصن باهم قراری 

داشتیم

 عصبی شدم بگم در چه حد  آقا زد تو برجکم منم نوشتم نه ...


ادامه داره تا اینجا رو داشته باشید نظرم یادتون نره وگرنه 

حلال

 نمیکنم داستان رو بهتون حالا گفته باشم...




[ شنبه 20 دی 1393 ] [ 07:13 ب.ظ ] [ sara asadi ] [ نظرات() ]






سایت قالب عاشقانه


Other

کد حرکت متن دنبال موس

Design


سفارش کد بارشی

سفارش کد بارشی

Desig By : Avazak.ir

دریافت کد موزیك

کد تغییر شکل عکس ها

mohammadreza eashghetam

کد حرکت متن دنبال موس